|
چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۸ پدر!
حضرت پدر، آنچنان که می شناسمشان، از هر اعتیادی گریزانند... این وبلاگ هم همین که داشت اعتیاد میشد، ترک شد و صد افسوس... سخن حضرتش، عطر سیب و بود و من نتوانستم قانعش کنم به ادامه دادن... درس زندگی را اینجا ننوشت، اما کم درسم نداد در همان مدت نوشتن. گرچه امروز درس زندگی را از چشمانش، دستانش، اخلاقش باید بخوانم و چه سخت! که استادی چون او، شاگردی به خنگی من...! نمی رسد قد من، به آسمان پدر، چه خوش که سر بسایم، بر آستان پدر... امروز، دوباره یادش کردم. حضرت پدری را که اگر کفر نمی شد، می پرستیدمش. استادی که برای من همیشه حضرت است... پیامبری که خدا ارزانی ام کرده، پیامی که من هنوز هم نتوانستم بیاموزم از او، صداقت خانه ی دلش، آرامش دریای چشمانش، نفس توان بخش اش و دستانی که همیشه یاری ام کرده اند... و محتاجم به او! می دانم که می داند، شاگرد که نه! عبد اویم، که "من علمنی حرفاً، فقد صیّرنی عبداً" و از ابتدای وجودم، حرف به حرف، از پدر آموخته ام. اگر آن نیستم که باید، کند ذهنی و کم هوشی من بوده است، که تنبلی این شاگرد از کمبود استاد نبوده است... دلم هوایش کرده، نازنین بزرگوارم، حضرت پدرم... حیف شد از نوشته هایش محروم شدم. کاش ادامه میداد... امروز... دیگر نمی توانم بی درس او... می دانم این را نمی داند... می نویسم تا بخواند... ------------ ببخشید اگه دست بردم توی وبلاگ، بی ادبی به ساحت ایشون کردم... اما دلم می خواست اینجا بنویسم، بمونه... که گریه ی امروزم، خاطره ی اینجا و حضرت پدر رو برام زنده کرد... می خواهمش و می خوانمش... بیاموزم، آن آرامش، در ملکوت چشمانت... نوشته شد با چشمان خیس، توسط مجتبی سهشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸ dadi saver!
dadi saver! جمعه ٩ خرداد ،۱۳۸٢ اندر احوالات شيخنا ميرزامجتبی کوزه گر (ق ب)
آورده اند كه
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٠ ب.ظ توسط پدر شيخنا (ق ب) در آينه همي جمال خود نظاره مي كرد و خداوند عزو جل اعلا را به خاطر حسن خلقت ستايش بسيار مي كرد ؛ كه ناگه در بناگوش برجستگي بديد برجاستني . پس با وحشت به سوي طبيب به شتاب برفت . طبيب اندر احوالات او كنكاش بسيار بكرد و چون بدانست پور ديگر پدر (برادر شيخ) چندي پيش به بيماري (( اوريون)) كه نشانه آن برجستگي بناگوش است مبتلا بگرديده بود في الحال تشخيص برآن بداد كه اوريون گريبان او نيز بگرفته و تا دمار از روزگارش در نياورد او را رها نخواهد كرد . طبيب به او اندرز بداد و بگفتا كه بدون فوت وقت به خانه همي شو و در بستر بيارام و از هر جنبش موزون و غير موزون بپرهيز كه خطرها در پيش است . شيخنا (ق ب) چون به خانه اندر شد اهل خانه جملگي بر هيبت او بخنديدند و پس بگريستند كه مصيبت از در داخل شد . بستر بياراستند و شيخ (ق ب ) به بستر اندر شد . چون بياراميد و به فكر قوته ور شد به ناگاه فريادي رعدآسا بكشيد سرشك چون ابر بهاران از ديده فرو ريخت و مويه بسيار بكرد . مادر چون حال وي را بديد او را نوازشها كرد و دلداري بداد و علت پرسيد . شيخنا(ق ب) لب به سخن گشود كه آخر اين چه دنياي نامرادي است جمله دوستان در محفل عيش تولد باشند و من در بستر از محفل آنها غايب و آنها از فيض من بي بهره . دوستان چو داستان بيماري شيخ (ق ب) بشنيدند جملگي طبيب حاذق شدند و اندرزها بدادند بيش از طبيبان مكتب رفته كه مبادا از بستر بجنبي كه در آن خطرهاي بسيار نهفته . شيخنا (ق ب) چون نوازشهاي مادر بديد فقان بكرد كه در كوره ام پس اشربه هاي خنك فراهم آريد تا تن از آتش برهانم . درخانه هرچه از نوشيدني يافت شد به يك روز سركشيد و به آخررساند پس اهل خانه در پي يافتن اشربه به كوچه ها سرگردان شدند . شيخنا(ق ب) كه از سليقه هيچ كم نداشت فقط شربت سيب ترش ، ماءالشعير و كمپوت آناناس طلب مي كرد و بس . روزي چند بگذشت و هيبت شيخ (ق ب) به مانند رضازاده (قهرمان وزنه برداري) بشد و گردن وي چون درخت چنار صد ساله . رفيقان نيز براي او جيك نامه بفرستادند و در وب نوشت پيغام بدادند كه اي شيخ (ق ب) تو خجالت نكشيدي كه از برادر كه تر ((اوريون)) بگرفتي ، آخر اين بيماري طفلان است . شيخنا (ق ب) در بستر بخفت و ناله ها بكرد ،چون شيخ شيطان بسيار بود و پر جنب و جوش حوصله از سر به درشد و بيماري به سلسله اعصاب مركزي وي سرايت بكرد . پس از او هرچه بشنيدند هذيان بود . (ادامه دارد). ق ب = قلت باده ( باد او كم باد) پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱ انسان و شيطان
آيا دين چيزي جز دوست داشتن و دشمن داشتن براي خدا است ؟((جهان بيني توحيدي- شهيد مطهري))
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٤ ب.ظ توسط پدر از نظر قرآن هر اطاعت امري ؛ عبادت است ، اگر براي خدا باشد اطاعت خداست و اگر براي غير خدا باشد شرك به خدا است . انسان و شيطان خدا يا چرا انسان را ضعيف آفريدي و چرا او را بگونه اي آفريدي كه به گمراهي بيفتد؟ چرا شيطان را آفريدي تا انسان را به گمراهي دعوت كند و آدميان از خدا به دور بيفتند؟ چرا همه انسانها را با قدرت مطلق خود هدايت نكردي ؟ و خدا يا چرا همه انسانها را خوب و مهربان نيافريدي ؟ خدايا چرا...؟ تمام اين سوالها به يك صورت مي توان مطرح كرد خدايا چرا انسان را كامل و بي عيب و نقص نيافريدي ؟ همه اين سوالها چرائي در آفرينش انسان است . ابتدا بايد موضوعي بنام انسان را بشناسيم . انسان موجودي است از جنس ماده ، آفريده خداي حكيم و توانا ؛ اين موجود در بين ديگر موجودات داراي خصوصيات منحصر به فرد است . تمام موجودات در يك چيز با هم مشترك هستند و اين براي ملائك و جانداران مادي مصداق دارد . تمام موجودات در جبر بسر مي برند بجز انسان . ملائك آفريده شده اند تا فقط اطاعت خدا كنند ؛ اين اطاعت محض است هيچ ملكي ذره اي خطا نمي كند آيا مراد از آفرينش انسان هم پايه ملائك شدن است بدون خطا اما در جبر كه توان گناه ندارند . آنها چيزي را مي دانند كه خداوند بصورت مستقيم به آنها آموخته است . حيوانات نيز در جبر غريزه هستند و اين غريزه را خداوند در وجود آنها قرار داده تا بتوانند به حيات ادامه دهند و هيچگاه از اين غريزه تجاوز نمي كنند و اين تا زماني بود كه انسان آفريده شد . اما خداوند "احسن الخالقين " است و موجودي را خلق كرد كه داراي صفات خداوند اما بهصورت نسبياست .وقتي خداوند انسان را آفريد فرشتگان گفتند : خدايا موجودي را خلق كردي كه به خونريزي بپردازد ( از اين سوال برداشت مي شود قبل از انسان موجودي وجود داشته كه به خونريزي و كشتار مشغول بوده است). خداوند مي فرمايد من چيزي را مي دانم كه شما نمي دانيد . سپس به فرشتگان مي گويد اسماء چيزها را كه آفريده بگويند فرشتگان مي گويند : خدايا مي داني كه ما جز آنچه به ما آموخته اي نمي دانيم . سپس خداوند به انسان مي گويد : بگو اسماء را و انسان اسماء آفريده خدا را مي گويد ، اين ابتداي برتري انسان بر موجودات ديگر بود ( دانائي ). اما ياد آور شديم كه انسان داراي خصوصيات خداوندي بصورت نسبي است ((( بصورت نسبي))). بعضي از اين خصوصيات را ياد آور مي شوم ؛ الف- اختيار : تمام موجودات ديگر در يك جبر به سر مي برند و اختياري ندارند اما انسان داراي اختيار است و مي تواند انتخاب كند . ب - دانائي : گفته شد انسان توانست اسماء را بگويد و اين نمادي از دانائي او است . ج - توانائي : انسان داراي توانائي بهره بر داري از محيط و تغيير در آن است و داراي توانائي انجام افعالي است كه هيچ موجود ديگري توانائي آنرا ندارد . در جهان آفريده اي كه نبايست آفريده شده باشد و يا بد آفريده شده باشد وجود ندارد . همه چيز زيبا آفريده شده و همه چيز مخلوق ذات احديت است . قلمرو شيطان تشريع است نه تكوين ، يعني قلمرو شيطان فعاليتهاي تشريعي و تكليفي بشر است . شيطان فقط در وجود انسان مي تواند نفوذ كند ؛ نه در غير بشر ؛ قلمرو شيطان در وجود بشر نيز محدود است به نفوذ در انديشه او نه تن و بدن او . نفوذ شيطان در انديشه بشر نيز منحصر است به حد وسوسه كردن و خيال يك امر باطلي را در نظر او جلوه دادن . تسلط شيطان بر بشر محدود است باينكه خود بشر بخواهد دست ارادت به او بدهد . (( همانا شيطان بر مردمي كه ايمان دارند و به پروردگار خويش اعتماد و اتكا مي كنند تسلطي ندارد ؛ تسلط او فقط به اشخاصي است كه خودشان ولايت شيطان را پذيرفته و مي پذيرد . سوره نحل آيه 99 و 100 )) قرآن از زبان شيطان در قيامت نقل مي كند كه در جواب كساني كه به او اعتراض مي كنند و او را مسئول گمراهي خويش مي شمارند مي گويد: ((من در دنيا قوه اجبار و الزامي نداشتم ؛ حدود قدرت من فقط ((دعوت)) بود ؛ من شما را به سوي گناه خواندم و شما هم دعوت مرا پذيرفته و اجابت كرديد ؛ پس مرا ملامت نكنيد ؛ خويشتن را ملامت كنيد كه به دعوت من پاسخ مثبت داديد . سوره ابراهيم آيه 22 )) فلسفه و حكمت اين اندازه تسلط شيطان بر يشر ((اختيار)) انسان است ؛ مرتبه وجودي انسان ايجاب مي كند كه حر و آزاد و مختار باشد . موجود مختار همواره بايد بر سر دو راه و ميان دو دعوت قرارگيرد تا كمال و فعليت خويش را كه منحصرا از راه ((اختيار)) و ((انتخاب)) به دست مي آيد تحصيل كند . شيطان به نص قرآن از جنس" جن " است . در جهان بيني اسلامي ؛ فرشتگان نقشي اجرائي در تكوين دارند بر خلاف جن كه از اين نظر هيچ نقشي ندارد . پس وجود شيطان براي فعليت " خويشتن " بشر لازم است . با وجود شيطان مشخص مي شود كه انسان به چه مقدار از خصوصيات خدائي در وجود خود پاسداري مي كند و آن تكليفي را كه براي او تعيين شده به خوبي انجام داده است . اگر او خدائي شده پس جايگاه او در بالا ترين مراتب است و اگر اين امانت را آلوده است جاي او در پايين ترين مراتب است . (( قسمتهائي از اين نوشته بر گرفته از كتاب عدل الهي شهيد مرتضي مطهري است )) . التماس دعا پدر پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۱ قضاوت ديگران
سلام . كشيش در نوشته اي سوال كرده كه چرا ...؟ سوال او يك سوال قديمي است كه از زمان اشعريون مطرح شده است و پاسخ مفصلي دارد كه انشاا... طي چند روز آينده به آن خواهم پرداخت .
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٢ ب.ظ توسط پدر تاثير پذيري از قضاوت ديگران مساله اي كه مربوط است به تربيت عقلاني انسان ، اين است كه قضاوتهاي مردم درباره انسان نبايد براي او ملاك باشد. اينها يك بيماري عمومي است كه اغلب افراد كم و بيش گرفتارش هستند . مثلا انسان يك لباسي را براي خودش انتخاب كرده و تشخيصش اينست كه رنگ و شكل خوبي را انتخاب كرده . بعد يكي مي آيد مي گويد: اين رنگ مزخرف است و اين مدل اصلا خوب نيست كه انتخاب كرده اي ؟!!! آن ديگري نيز همين را مي گويد و ديگري... . كم كم خود آدم اعتقاد پيدا مي كند كه اين لباس بد چيزي است . تازه آنها هم كه مي گويند، گاهي براي اينست كه عقيده انسان را تغيير بدهند نه آنكه از روي عقيده خودشان مي گويند . اينكه انسان در مسائلي كه مربوط به خودش است تحت تاثير قضاوت ديگران قرار بگيرد صحيح نيستهرگز نبايد تحت تاثير قضاوتهاي و تشخيص بدون استدلال ديگران قرار بگيريم . يكي از دلائل رواج مد نيز همين است . گاهي خود انسان به اين نتيجه مي رسد كه مدلي زيبا و برازنده و نشاندهنده ارزشهاي او است ولي گاهي براي نظر ديگران آنرا انتخاب مي كند . موفق باشيد پدر پنجشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸۱ ارزش ما چقدر است؟
دو هفته قبل اين سوال را مطرح کرده بودم تا کمی به آن بيشتر توجه کنيم . ما چه ملاکی برای ارزش انسان داريم تا خود را با آ» محک بزنيم . پس ما برای تعيين ارزش هر چيز يک ملاک و محک احتياج داريم و اين ملاک بايد برای همه مشخص و يک مفهوم را داشته باشد . برای مثال فکر می کنم در کتاب رياضيات کلاس دوم بود که اين موضوع را مطرح کرده بودند . فردی برای لباس دوختن نامه ای به يکی از آشنايان می نويسد و ميگويد قد لباس ۵ وجب قدآستين ۴ وجب و.... شما نيز حدس ميزنيد که چه لباسی از آب درآمده است . پس اول بايد وسيله محک و اندازه گيری برای همه يکسان باشد . در جواب اين سوال تعدادی از دوستان عشق را ملاک ارزش انسانها مطرح کرده بودند . اما از آنجا که عشق خود هنوز ناشناخته بشر است و مراد هر کس از آن يک مفهوم خاص خود است پس نمی تواند يک محک همگانی باشد . هر کس برای سنجش خود نسبت به گذشته می تواند از آن استفاده کند اما برای مقايسه با ديگران خير . شايد بهترين جواب را کشيش ارائه داده باشد " گناه نكردن" هركس از گناه بيشتر دوري كند ارزش بيشتري دارد . گناه نيز براي همه ما مشخص است .
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۳ ب.ظ توسط پدر فكر مي كنم تعريف جامع تري نيز وجود دارد . ارزش ما به مقدار تسلط بر نفس مان است . هر كس بيشتر بر نفسش غالب باشد او ارزش بيشتري دارد . اجازه بدهيد اين تعريف را مقداري تنزل بدهيم تا آنرا در زندگي بهتر تجربه كنيم . چه چيز ما را شاد مي كند و چه چيز ما را غمگين مي كند ؛ ارزش ما همان است .آن چيز كه بتواند روح ما را دگرگون كند . يك كودك بخاطر خريد يك شكلات خوش حال مي شود و يا امتناء از خريد يك بستني او را آزرده مي كند ؛ ارزش او هنوز پائين است ( البته او شيرين است و دوست داشتني اما از نظر يك انسان كامل هنوز رشد نكرده ) . وقتي بزرگتر شد خريد يك دوچرخه او را خوشحال ميكند و جلو گيري از بازي با دوستانش او را غمگين ميكند . وقتي بزرگ شد خريد يك ماشين و يا خانه او را بسيار خوشحال مي كند و اخراج از كار و يا بي محلي ديگران او را رنجيده خاطر مي كند . انسانهائي وجود دارند كه اگر تمام دنيا مقابل آنها بايستد لحظه اي ناراحت نمي شوند و لبخند يك يتيم آنها را سرشار از لذت و شادي مي كند . اگر خطا و گناهي را انجام دهند آنها را بسيار غمگين مي بينيد . اگر عملي نيكو انجام دهند و خداي خود را رازي كنند مسرور و شاد مي شوند و ارزش آنها همان خداست كه او را مي طلبند حق يارتان باد . التماس دعا. پدر سهشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۱ تخصص دخترانه
تخصص دخترانه
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٥ ب.ظ توسط پدر دختران دارای تخصص بالائی هستند ، گفتيد درچه زمينه اي؟ شما چه حدس مي زنيد؟ در درس خواندن ـ درست است كه از پسر ها بهتر درس مي خوانند اما نه. در بافتني و خياطي ـ خير اگر بلد باشند مادران از آنها بهتر بلد هستند . در آشپزي و خانه داري و كارهاي ظريف ـ درست است اما باز مادران داراي رتبه بالا تري هستند . پس چه؟ همه اينها هست اما تخصص بالاي آنها در چيز ديگري است. شيره ماليدن بر سر پدران بله دختران داراي تخصص و توان بالائي در اين زمينه هستند . كه پسران قد و متكبر چنين تخصصي كه نيستند هيچ حتي هميشه در آن تجديد مي شوند و با ارفاق قبول مي شوند . همين دختركم ديشب كه به خانه آمدم با سلامي همراه لبخند به استقبالم آمد (حدس زدم كه بله ...) . وقتي نشستم چائي آورد و شروع كرد به شوخي كردن ، گاهي برايش مي خوانم : چه دختري چه چيزي دست مي كنه تو جيبي ، اسكناساشو در مي اره ، پول خورداش را جا مي زاره ..... (البته اين عادت نا پسند را ندارد اما براي سر به سر گذاشتن برايش مي خوانم و او هم مي گويد : نه اينطور نيست ) . اما ادامه ماجرا ، زمينه چيني شروع شد كه از امتحانات خسته شدم ، اين همه در خانه ماندن و.... بوسه اي هم از لپ بابا گرفت و خود را براي بابا لوس كردن . پس از آنكه مطمئن شد زمينه مساعد شده گفت : دوستانم مي خواهند بروند جمكران اجازه مي دهيد من هم بروم . من هم شروع كردم به اذيت گفتم : نه نمي شود و بهانه هاي مختلفي را آوردم ، اما او كه مي دانست شيره كاملا ماليده شده در مقابل هر بهانه اي جوابي آورد ، القصه بعد از مدتي گفته مان دستها را بالا بردم و موافقت خودم را اعلان كردم ، كار به اينجا ختم نشد گفت : من پول ندارم و... خلاصه مطلب تا چند اسكناس سبز نگرفت ول كن نبود . فكر مي كنم دختر خانمهاي ديگر هم خوب وارد هستند سر پدرشان را گول بمالند ، البته آقا پسر ها هم بلد هستند سر مادرانشان گول بمالند و از طريق آنها به نيات خود برسند . خدا به داد ما پدر مادرها برسد شما هم بگوئيد آمينپدر گول ماليده. پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۱ ارزش ما چقدر است؟!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ب.ظ توسط پدر جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱ شهرت
آيا دوست داريد يك روزه مشهور شويد و يا در بين عده اي محبوبيت پيدا كنيد و مريد شما شوند ؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٦ ب.ظ توسط پدر گفتيد بله؟!! اين كه كاري ندارد ؛كافي است با يك موضوع مورد توجه جامعه و يا فرد و گروهي مورد توجه در جامعه مخالفت كنيد . لازم نيست اين مخالفت صحيح باشد فقط بايد سر وصداي زيادي به پا كنيد . مي گوئيد نه ؟چند روزنامه با ديد گاههاي مختلف را تهيه كنيد و با اين نگاه آنها را مطالعه كنيد . نتيجه آنرا براي اين وبلاگ هم ارسال كنيد. ------------------------------------------------------------------------------- بازهم اومدم. بابا بيچاره لولك. آقا از شما عذر مي خوام لولك خان. گرچه حقته با اين كارات ولي اين بار من توي وبلاگ پدر نوشتم. بيخودي بچه مردم رو متهم نكنيد. ::پاي لرز:: ![]() پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸۱ منم شدم لولک
سلام. منم شدم لولک از بس اين صفحه به روز نشد (آپ ديت) منم مجبور شدم فداکاری کنم و خودم توش بنويسم. شما ياداشت قبلی رو بخونيد که من بلايی سرم نياد...
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٥ ق.ظ توسط پدر وگرنه ...از اينجا به همه دوستان و ملت عزيز و قهرمان پرور که مرا در اين راه حمايت کردند تشکر می کنم... اينم از رقابت برخط(آن لاين)... با اجازه ------------------------- اينو الان می نويسم: جمعه عصر! يادم رفت بنويسم(dadi نمی دونست اینو کی نوشته وگرنه الکی به لولک گیر نمی داد) ::پای لرز:: [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك تنهايي هاي پريا |
